تبليغاتX
چشم هایت میگویند دل تو جای من نیست

چشم هایت میگویند دل تو جای من نیست

توسپید دل سیاهی!! من سیاه دل سپیدم؟؟

امسال کارام ردیف شده بهم گفتن اگه معدل دیپلم بره بالای 18 بورسیه میشی.

تو این مدت که وبلاگ داشتم خیلی دلم میخواست همیشه بیام وهرروز یه خاطره بنویسم که بعدا"خود این وبلاگ نویسی یه خاطره ای بشه واسه خودش ولی خیلی وقته که فهمیدم نوشتن وبلاگ یه مرام های خاصی داره که من ندارم.من رو چه به وبلاگ

یه 3ماهی از اینجا دور بودم  که بازم برگشتم ولی ایندفعه دیگه شاید برنگردم.

اقتدا میکنم به داداش نتیم و منم میرم.

امروز13 فروردین یه روزه خاطره انگیزه و یجورایی تلخه همه داغون و ستم وخسته

دوستان خوبم مرسی که میومدید ویه سری میزدید ببخشید که وقتتون رو گرفتم

پییش همه میام ولی نظر نمیذارم،جدایی از دنیای مجازی سخته

با تشکر از همه  مهدی

خیزیـــــم ودمــــی زنیم پیش از دم صبح                          کاین صبح بــسی دمــد که مــا دم نزنیم

+ تاريخ 90/01/13ساعت نويسنده |
به نظر خودم کار خوبی کردم که با خانواده نرفتم شمال.العان شمال به درد نمی خوره.رفتم خونه مامانبزرگم ولی عوضش مثل این دخترا از مهمونا پذیرایی میکردم:)کلی حال داد.

چون با خانواده نرفته بودم مجبور شدم هرجا که مامانبزرگ و خاله اینا میرن منم برم.بازم کلی حال داد.یاد آوری خاطرات کودکی شد.با بچه های فامیل چه خاطراتی داشتیم .نصفشون ازدباج کردن و دیگه نمیشه مثل قبلنا باهاشون شوخی کرد.مثلا یه رسمیه که هروقت عید میریم خونه دایی اینا همه ی پسرا فوتبال بازی میکنن امسال نمیدونم این زن وزندگی با آدم چیکار میکنه که دیگه نشد همه انرژِی رو گذاشته بودن واسه زن وزندگی دیگه توانی برای بازی نبود:)

بیشتر که فکر میکنم....

دیگه کم کم باید تفریحات رو کنار گذاشت و یه زندگی سرد و سخت رو شروع کرد.زندگی بدون لذت و خوشی.الان هر دختری رو که نگاه میکنم میبینم آرزوش اینه که یه شوهر خوشتیپ و خوشگل و خوش اخلاق و مهربون وپولدار و چشم پاک گیرش بیاد.که ازین پسرا زیاده تا دلت بخواد.

ولی هرچی فکر میکنم میبینم ما پسرا آرزو های محالی داریم.بعضی هامون که فهمیدن این آرزو ها محاله رفتن دنبال آرزو های بهتر....خوشا به سعادتشون

اینم از عید امسال.تموم شد.سال بعد هم که عید نداریم.

+ تاريخ 90/01/08ساعت نويسنده |
اول اینکه

نیازی به گفتن من نیست ولی بازم میگم عیدتون مبارک بگم یا نگم مبارکه دیگه.....

دوم اینکه

امسال وسال بعد سال های مهم و خاطره انگیزیه.مواظب باشم خطره ها بد نشوند....

سوم اینکه

در اصل و در کل حال عید برای من نیست.بوی عید نمیاد.فقط حمالی و بیگاری فهمیدم....

چهارم اینکه

خوشحالم که دوباره کلاه قرمزی برگشته:)

تولده عید شما مبارک

جمعه:یکی تو جاده میخواسته به سگ نزنه چپ میکنن همه جز یکی میمیرن!!!!!!


+ تاريخ 89/12/29ساعت نويسنده |
بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده،پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس،رقص باد

نغمه  شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

...

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

از 15بهمن تا آخر سال روزهای پرخاطره و زودگذریه.حیف که تموم شد.امروز که رفتم مدرسه معلما فحش رو کشیدن بهمون که آقا مگه قرار نشد نیاین؟؟؟؟بمونم خونه که چیکار کنم؟؟؟حداقل تو مدرسه یه دوستی یه فوتبالی چیزی هست.خونه بمونی کار میریزه سرت میگن بیا کمک کن و حمالی کن انباری رو تمیز کن و....

سوم راهنمایی تو همین وقتا قرار شد هیشکی نره مدرسه..من بلند شدم رفتم.رسیدم دیدم در مدرسه بستست..زنگ زدم سرایدار اومد باز کرد گفت تعطیله گفتم نیست قراره همه بیان(الکی)رفتم بالا.. کلاسمون تاریک بود.رفتم تو کلاس رو نیمکتم نشستم یه نیم ساعت همونجا بودم احساس تنهایی کردم رفتم ...!!!!!!

شاعر تو شعر بالا تفاوت نسل هارو بیان کرده

آقا فری کاش میگفتی که شیشه غم رو به کدوم سنگ بزنم؟از کدوم بهار کام بگیرم؟از چه آفتابی مست بشم؟

دلش خوش بوده ها...

+ تاريخ 89/12/24ساعت نويسنده |
ده دقیقه به هشت میاد تو کلاس.میگه:

امــــرووزاااا میخوام بهت جزوتـــاااا بگم.درس امـــروووزاااا خیلی مهمااااا گوش ندی نمیفهی وقتی نفهمی دیگه امکان نداره بعدنااااا بفهمی.اونوقتااا باید بری معلم خصوصی بگیریااا کلی پول بدیااا.

درس امرووزاااا مثلثات.

میگه و ما همینجوری(همینجوریاااا)مینویسیم.اول سال میگفت:میخوام تا قبلااا عیدااا درســـتااا تمـــوم کنم.که دیگه تو مشکلییی نداشته باشیییی.

میاد همینجوری چرت و پرت و غلط و پرت وپلا میگه میگه واسه خودش.دو سه نفر از بچه ها وظیفشون اینه که سوتیاشو بگیرن.درس میده  نیم ساعت مونده به زنگ یهو اینجوری میکنه:دیگه باهاتا کارییی ندارممممم.آزادی فقط سکوتا رعایت کن...

از کنار تخته میاد میشنه که بچه ها از رو تخته بنویسن یا دستشو میکنه تو دماغش یا شیپیشای کلشو در میاره.80درصد مواقع کفششو در میاره.یا پاشنشو میخوابونه.

میگه:من که دنبالااا پــــولللل نیستم ولی وقتی تو گوش نمیدی نمیفهمی دیگه چیکار میتونیی بکنی؟

وقتی درس میده خودشم نمیفهمه چی داره میگهههااااا.بازه رو میگه بـــاااززززححححاااااا

تا یه ذره دستش گچی میشه دستشو میماله به رومیزی و پرده.اگه چیزی دم دستش نباشه میکنه تو جیبش.

درسارو همینجوری میگه میره به امید خدا...

خدا امسال رو به خیر بگذروونه

.

.

.پ.ن:دیشب خواب دیدم سوار نیسان(وانت)هستم.فرمون نداشت.فرمونش لمسی بود.دیدم بیکارم باهش رفتم شمال.رو شن های ساحل دستی میکشیدم که ساعتم زنگ زد:(

+ تاريخ 89/12/20ساعت نويسنده |
وقتایی که امتحان حسابان داریم کلی خاطره یادم میاد.ولی تا میام بنویسم دوباره یادم میره...

رفتم سر جلسه بهترین جای مدرسه افتادم کنج کلاس تهیه.یه قسمتاییش هنوز کشف نشده بود.یعنی نرفته بودم...

تا اومدم شروع کنم صدای مدیرمون از تو بلندگو اومد.شروع کرد به چرت وپرت گفتن.هی میگفت صلوات بفرستید آخرشم آیت الکرسی گذاشت.میگفت یکی مرده فاتحه بفرستید.بهتر از این نمیشه تمرکز رو بهم زد.خاک بر سرش کنن ایشالا که گند زد به امتحان ما رفت.داشتیم مینوشتیم یهو یه صدای انفجار مهیبی شنیده شد.امتحان که تموم شد رفتیم پایین دیدیم یه تیکه از دیوار حیاط سیاه شده.زنگ اول همه رو گشتن.همه چی بود جز مواد محطرقه.

دو سال پیش همین موقع ها بود که رفته بودیم تو یه پارکه که جای پرتیه.به ندرت کسی اونجا میره.رفتیم 1کیلو ونیم اکلیل پیدا کردیم.هیچوقت یادم نمیره که چقدر حال داد.ولی العان که فکر میکنم میبینم که کار خطرناکی بود.نصفشو فروختیم نصفشم زدیم تو کار.امسال هم که دیگه از ما گذشت...:(

امسال بوی عید نمیاد.شایدم من حال عید رو ندارم.

1:دلم میخواد......

2:کاش میشد بزنم مغز مدیرمون رو بپاچونم رو رو میزش.


+ تاريخ 89/12/19ساعت نويسنده |
اشتیاق خاطرت مرا رها نمیکند

                پرنده دلم بی قـرارست امروز

این پرنده در قفس آوازها نمیکند

                خاطـرت نمیــرود ز یــاد

روشن نگاه تــو مرا صدا نمیکند

این شعرارو چند وقته بدون فکر واسه خودم همینجوری میگم.ولی خیلی اشتباه داره.همینجوری دیگه بداهه خیاری که میگن همیناست:)

از مترو که اومدم بالا دیدم 10سانت برف اومده!یه بار دیگه هم اینجوری شده بودم،تا من میرم تو یه جایی خدا برکاتش رو به زمین میفرسته.خدایا متشکرم که منو هی غافلگیر میکنی!

+ تاريخ 89/12/13ساعت نويسنده |
گمون کنم مطلب قبل سوءتفاهم ایجاد کرد.اون دختره 2..3سال از من بزرگ تره.بعضیا به اشتباه یه خیالاتی کردن همین الساعه بگم که نگاهتون رو برگردونین و از سر دلسوزی و ناراحتی بهش نگاه کنید و خیال نکنید که خبری بوده و مهدی سوخار دختره رو میخواسته و از این افکار نا بجا....

من یه شرطی بستم هنوز رو قولم پایبندم...به یاری باری متعال بتونم تا آخر سر پیمانم باشم.

بگذریم...

4تا از دوستام خداحافظی کردن و پرواز کردن به سمت شکوفه ها وباران.چند روز دیگه یکی دیگشونم میره و میشوند 5نفر.این خارج چیز خاصی داره؟؟؟

شاید اگه بفهمم خیلی چیز خاصیه شاید منم دلم خواست برم...واقعا اینکه بری اونور دریای غریبی و با 4تا اجنبی کافر سوقولتاقال کوتلت پچیز هم کلام بشی و دوری از خانواده و دوستان ورفقا رو به کلاس و تحصیل در غربت کشیدن بخری که چی؟؟؟من خودم به شخصه تحمل 2هفتشو ندارم چه برسه به 5..6سال...

داره اپیدمی میشه ولی خودمونیم یه کمی هم بخاطر چشم وهمچشمیه.پسرخاله همکلاسی خواهرش رفته اینم میخواد بره...

شاید اینا یه چیزی میدونن که میرن و ما بیخبریم...

بعد اونجا یه جریاناتی اتفاق می افته که واقعا جای تامل داره.واقعا خیلی سخته...یکیشون رفته آلمان کلید خونشو گم کرده 2شب بیرون خوابیده تا یکیو پیدا میکنه ازش پول میگیره...1نمونه بارز

بعضیاهم به خیال خوشگذرونی و آزادی واز این زر ها و یاوه های الکی میرن که که حال دنیارو بکنن.

زندگی هرطور که باشه سخته.یاد اون شعره افتادم که آخرش میگفت:

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا

ولی واقعا" کدوم شکوفه؟کدوم بارون؟

+ تاريخ 89/12/11ساعت نويسنده |
احساس عجیبیه وقتی که میفهمی

دوست دوران بچگیت همون دختر  بامزه و خوشحال رفته زن یه آدم قاچاق فروش شده...

حیف خوشگلیش..حیف چشماش....حیف دستاش...حیف صداش...

حالا هر وقت می بینمش یطور دیگه نگاش میکنم...

خاطره ها رو یادم میارم...

حیف..

اصلا"به من چه...

+ تاريخ 89/12/05ساعت نويسنده |
چند روزی بود که مدرسه رفته بود رو هوا.

زنگ دوم شایعه شد میخوان بگردنمون.بچه ها سریع جاساز کردن.یکی رفته بود گذاشته بود تو توالت...

اون زنگ نگشتند...

گوشی اونی که گذاشته بود تو توالت نبود!!!!

زنگ آخر واسه خودمون سر کلاس نشسته بودیم که مدیرمون با 2تا از ناظما اومدن تو کلاس...

اولش فکر کردم ناظممون کمیته ای شده چون یه چیزی شبیه بیسیم دستش بود..یهو گفت شما 7..8نفر بیاین بیرون..بیسمرو گرفت طرفمون..با ما کار دارن؟؟؟

یهو دیدم بوق زد..

تازه سکه افتاد که که بیسیم نیست...گوشی پیدا بکنه!!!!مدیرمون به سخنرانی ایستاد..که چه وضعشه...هنوز جنبشو ندارید و من خبر دارم که میرید ته کلاس کلیپ های نامربوط نگاه میکنید و لباس فرم هم هنوز هست،کسی بدون لباس بیاد راهش نمیدیم(چه ربطی داشت؟)وسایل غیر مرتبط بیارید 100%اخراجید..این دستگاه رو ما تهیه کردیم ولی ازش استفاده نمیکردیم...حالا هرکی گوشی و لپ تاب و فلش و سی دی!!!!!و دیویدی!!!!!!!!!!بیاره متوجه میشیم!!!!!!!امروز از کسی چیزی نمیگیریم ولی دیگه نیار

(جمع کن پک و پوزو کچل)

2روز بعدش یکی از بچه ها یه کاغذ داد بهم گفت اینورش رو با دست راست بنویس اونورش رو با دست چپ!!گفتم چرا؟گفت میخوام ببینم هماهنگی نیمکره راست وچپت چقدره...

کاغذ رو گرفتم دیدم نصف کلاس نوشتن.برگه رو پاره کردم.بهش گفتم ببین من که میدونم میخوای بفهمی چه کسی رو در توالت فحش نوشته.عمری بذارم آنتن بازی در بیاری.رنگش سرخ وسفید شد.خلاصه پیچوند و منم بیخیال شدم.

قرار شده با بچه ها روش کار کنیم دیگه ازین کارا نکنه...جاسوسی کار بدیه:)


+ تاريخ 89/12/02ساعت نويسنده |
روی تلفن عمومی دوباره یه برگه زده شده بود:

یک کلیه به دلیل مشکلات مالی بفروش میرسد.گروه خونی+O

38 سال

دفعه اولی نبود که همچین چیزی رو میدیدم.

یه تیکه از تنت رو که معلوم نیست چقدر غذا خوردی چقدر نفس کشیدی تا اینقدی شده بخاطر بیرحمی دنیا بدی به دنیا...بازم به شرافت

اشتها ندارم....

خدایا تو بهش کلیه دادی...کمکش کن


+ تاريخ 89/12/02ساعت نويسنده
دیروز نصاب پرده اومده بود.2تا جوان دماغ عملی مو اتو کرده ابرو برداشته با پیرهن وشلوار تنگ...

دولا  که میشد پیرهنش کشیده میشد و باسن قشنگش میزد بیرون!!!

میخواست میله بزنه دستاشو میکشید بالا رو نوک پا وایمیستاد شیکم و شورتش معلوم میشد...

هر از چند لحظه دستی به موهای خوشگلش میکشید(واااااااااایییییی نااااااااااااز بشیییییی گلم)

خاک بر سرت کنن...

شورت یکیشون صورتی بود....

مثلا میخواست بگه شورتم بهترین مدله بهترین مارک چینه...

یکی نیست بیاد بگه خب بنده خدا تویی که فکر میکنی اینا قشنگه فکر نکردی که این کار یطوریه که باید لباست راحت باشه..

خودت زودتر خسته میشی بازده میاد پایین...




+ تاريخ 89/12/01ساعت نويسنده |
یکی از دوستام با یه دختره دوست شده بود.بعد 2ماه بهم گفت این دختره رو چیکارش کنم!!گفتم چطور مگه؟گفت خیلی وابسته شده خیلی ابراز علاقه میکنه و من دارم احساس خطر میکنم و کارایی میکنه که باعث تعجبم میشه..گفتم مثلا"؟گفت ورداشته اول اسممو با تیغ نوشته رو دستش!!!!!!!!!

بهش گفتم بیخیالش شو بهش بگو بیا تمومش کنیم بسه دیگه.گفت این کارو کردم طرف اینقدر گریه کرد دلم سوخت...نتونستم

بعد چند وقت رفیقم گفتش که بالاخره قضیه رو تموم کردم و هم واسه اون سخت بود هم واسه خودم...

چند روزی گذشت همون دوستم اومد پیشم گفت میدونی چی شده؟گفتم چی؟گفت دختره با دوست پسر قبلیش(دوست من نه،یه پسره دیگه) برنامه ریخته باهم فرار کردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ماجرا رو جویا شدم فهمیدم که دختره بعد از این که با رفیقم به هم میزنه میره پیش دوست پسر قبلیش.پسره رو فریب میده:) قرار میذارن فرار کنن برن رشت!!!خلاصه با 400 هزار تومن فرار میکنن میرن رشت.حالا بماند که شب کجا میخوابن .پسره میره کجا کار کنه..بابای دختره پیداشون میکنه و قضیه تموم میشه....

!!!!!خیلی تعجب کردم..شما چی؟

نمیدونم شرایط خانوادگی و زندگی اون دختر خانوم چجوری بود که همچین کاری کرد!!ولی افرادی رو میشناسم که اوضاع خیلی بدی دارن و مشکلات زیادی دارن ولی اصلا"به همچین کاری فکر نمیکنن.اون آقا پسر هم همینطور.داشتم فکر میکردم که مشکل از کجاست دیدم نمیشه یه مشکل رو عنوان کرد.

اِ اِ اِ دختره  و پسر15..16 ساله تنها بلند شن برن شمال به آخوند پول بدن که عقدشون کنه!!!!:)

بعضی از مردم چه دنیای جالبی دارن:)

از این قضیه چه نتیجه ای میگیریم؟؟

+ تاريخ 89/11/29ساعت نويسنده |
داستان از جایی شروع شد که بچه ها گفتن چرا عکس جدید توی چیز بوک نمیذاری.ماهم رفتیم یه عکسایی گذاشتیم و خوشحال و کامنت ایول و باحال و اینا...

بعدش نمیدونم که این چیز بووک چی داشت که کل مدرسه رفتن توش و فرت و فارت عکس آپلود کردن.کوتلتا همش میرفتن پیش این مسئول سایت پاچه مالی میکردن که برن از نت پرسرعت مدرسه مفتی تیغ کنن و فیلم وعکس آپلود کنن...

یه روز خبر اومد که مدیر کچل مدرسه قضیه رو بوکشیده و رفته تو همون سایت اجتماعی و همه ی عکسا و فیلمارو دیده...همه رو یاد داشت کرده بود.!!!

خدارو شکر خدارو شکر قضیه چیز نشده بود.خلاصه کلی شاکی و قرمز واینا که مردیکه حق نداره و یه چیز شخصیه تو مدرسه که مهمونی نبوده و درسمونو میخونیم و برو عمو کشکتو سق بزن.ولی باید به اون بچه های احمق حالی میکردیم که اِوری وان کار نکنید و عکسای مورد دار رفیقا وهمکلاسیا رو نذارید سنده های سوخار.

آره دیگه این مدیره که دنبال مورد ما بود 7..8 نفرو صدا کرد گفت فردا با ولی نیومدین پروندتون.....

با بابام رفتم تو اتاق مدیره شروع کرد از زحمتایی کشیده بود و سایت رو آموزش پرورش مفتی راه انداخته و باید بطور مناسب ازش استفاده بشه...یهو اینجوری کرد شما میدونید پسرتون میره ایکس پارتی!!!!!!!!!

چشام اولش گرد شد بعدش معمولی شد.دیگه چیزی نمیشنیدم.بلند شدم داد وبیداد..گفتم چرا تهمت میزنی تولد رفیقم بوده و همه خبر داشتن وبابامم میدونه.گفت تو تولد رفیقت اون همه دختر از کجا اومده بود؟لابد همه محرم بودن؟دیگه چیزی نگفتم و به خودم گفتم خاک بر سر قهوه ایت کنن که نفهمیدی این بچه مضلیا چقدر بی حیان.منو به تولد چیکار.بی صفتا گفته بودن سیبیل پارتیه رفتیم دیدیم همه سیبیل هارو زدن!

ناچاری موندم و چندتا عکسم انداختیم.

خلاصه انگ و تهمت ناروایی نبود که به ما نچسبونن...ریختم به هم.میان ترمم که بد شده بود دیگه تموم بود...

نت رو قطع کردن.کم مونده بود که به جرم زنا سنگسارمونم بکنن!

خلاصه به فلاکتی....

من کجا و این بچه جو گیرای مضلیه جردن کجا؟ازماست که بر ماست

نه؟؟؟



+ تاريخ 89/11/28ساعت نويسنده |